بازگشت دوباره به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت سی و هفتم :
سعی کردم خونسرد باشم.... سعی کردم خودم را نبازم.... باید، خودم را جمع میکردم.... باید، جوابش را میدادم.... شاید اینگونه میتوانستم از وقایع بدی که در انتظارمان بود، جلوگیری کنم ... اما ناگهان!...
نیلوفر پیشدستی کرد و با رنگی پریده و صدایی عصبی که سعی در کنترلش داشت رو به او گفت:
_ آقای دکتر! حتماً براتون سو تفاهمی پیش اومده وگرنه ما احترام خاصی برای همه پزشکان زیبایی، قائل
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ممنون از شما🌷
۲ ماه پیشدختر بهار
1اینا از اول نباید با ماهان خودشون درگیر میکردن حالا دیگه اون فهمیده اینا یه نقطه ضعفی دارن واس همین ولشون نمیکنه شایدم شک کرده که یه چیزی هست
۳ ماه پیشلیزا
0ماهان خیلی رو مخه😠😠 اعصابمو بهم ریخت. 😣😤
۳ ماه پیشلیزا
0چقد از این ماهان بدم میاد خیلی پرروهه😡😠
۳ ماه پیشساحل
0فکر نکنم ماهان ول کن ماجرا باشه🥺😐😔بیچاره دخترا😔
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نازنین
1سلام خسته نباشین سپاس از پارت قشنگتون واقعیتش من خیلی خیلی بیشتر از رمان های دیگه موضوع این داستان رو دوست دارم و واقعا خیلی بیشتر اینکه روانشناسی و.. هم ترکیبی از قصه هستن واقعا مرسی که این مدل رمان رو خلق میکنین منتظر پارت بعدی هستیم سپاس از شما✨️♥️